2016 December 6 - سه شنبه 16 آذر 1395

اي كاش سران عرب مثل سيد القائد بودند
کد خبر: ١١٩٣٢٣ تاریخ انتشار: ٢٧ مهر ١٣٩٥ - ١٤:٣٠
صفحه نخست » آخرین اخبار
اي كاش سران عرب مثل سيد القائد بودند

اگر سران عرب و جهان اسلام مانند سيدالقائد (آيت الله خامنه اي) و سيد حسن نصرالله بودند، جهان گلستان مي شد، ان شاء الله پيروزي برتكفيري‌ها و داعشي ها به دست همين جوانان ايراني، سوري، عراقي، لبناني و... بسيار نزديك خواهد بود.

به گزارش پایگاه 598 به نقل از فارس، بحران سوريه علي‌رغم ظاهرش اما مساله پيچيده‌اي نيست؛ دنياي استكبار از آن سوي دنيا تصميم مي‌گيرد سرنوشت و حكومت و دولتي را براي اغراض خبيث خود تغيير دهد.

داستان، حكايت آشنايي است، قريب 35 سال پيش نيز تمام دنيا امكاناتش را بسيج كرد تا انقلاب نوپاي اسلامي را به زانو درآورد. 8 سال از هيچ جنايتي فروگذار نكرد، شهرها و بيمارستان‌ها و روستاها را بمباران كرد، سلاح شيميايي به كار برد، هواپيماي مسافربري را سرنگون كرد تا ملتي را به زانو در آورد اما جوانان اين كشور دنيا را روسياه كردند و ذره‌‌اي از خاك كشور را به بيگانه نسپردند.

اكنون همان كشورهاي سلطه‌گر دنيا تصميم گرفتند حكومتي را كه محور مقاومت منطقه است نابود كنند، مخالفان دولت را تا بن دندان مسلح كردند تا به جان مردمي بي دفاع بيفتند و حكومت سوريه را متلاشي كنند.

تلاشي كه از دل آن چندين گروه جهادي متشكل از جوانان سوري زاده شد و هزاران شهيدي كه مادران شهدا در اين راه تقديم كردند.

مرقومه زير گفتگو با يكي از مادران داغدار سوري است، زني كه علاوه بر تحمل سالها نابساماني اوضاع كشور، ناامني و جنگ داخلي فرزند خود را نيز تقديم دفاع از حريم اهل بيت كرده است و قامتش همچنان استوار است و مي‌بالد كه پسر در راه امنيت و آزادي سوريه قرباني شده است.

 

مادر شهيد «محمد الزير» 26 ساله، بانويي 48 است و سختي و آوارگي جنگ، سبب شده پيرتر به نظر آيد. ٦ فرزند دارد، پنج پسر و يك دختر كه محمد فرزند دومش بود. مي‌گويد: «ما در حمص زندگي مي كرديم ولي وقتي جنگ شد و به حمص حمله كردند، محبور شديم از آنجا خارج شويم و به حاشيه حمص بياييم.»

مادر محمد با شوق خاصي از فرزند شهيدش سخن مي‌گويد: «محصل بود اما پنج سال قبل و زماني كه گروه جهادي حزب الله درخواست نيرو كرد درسش را رها كرد و عضو حزب الله شد. بيشتر با پدرش حرف مي زد و رازهايش را به او مي گفت ولي من را خيلي دوست داشت و به من محبت مي كرد.»

چشمانش برق مي‌زند وقتي صفات محمدش را به ياد مي‌آورد: «خيلي رازدار بود و حتي به ما هم نگفته بود كه عضو حزب الله شده است، برادر بزرگترش هم عضو حزب الله بود. از بچگي خوش اخلاق و اهل بگو بخند بود اما اجازه نمي داد كسي حقش رو بخورد.»

 

يادآوري خاطره تنها باري كه به پسرش سيلي زد چشمانش را نمناك مي‌كند:« يك بار كه كلاس هفتم بود كاري كرد كه من خيلي ناراحت و عصباني شدم و يك سيلي به او زدم ولي محمد دستم را بوسيد و گذاشت روي پيشاني‌اش. اين تنها باري بود كه من تنبيهش كردم.»

دلخوشي هر مادري سر و سامان گرفتن و ازدواج فرزندش است، از ماجراي خواستگاري محمد كه مي‌گويد صدايش مي‌لرزد، ياد شادي‌ها و دلخوشي‌هاي آن روزها مي‌افتد: «مي خواستيم براش زن بگيريم، حتي يك بار هم خواستگاري رفتيم و قرار بود اين بار كه برگشت عروسي بگيريم. همه كارها را هم كرده‌ بوديم. هرچيزي لازم بود مثل طلا و لباس هم خريده بوديم.»

پسر اما گويي به زندگي دنيايي در اين كشور پرآشوب دل نبسته بود و دوست داشت شهيد شود، اما مادر نمي‌توانست دل از پسر رشيدش بردارد و مي‌گفت: «تو بايد سالم برگردي و محمد اصرار مي‌كرد كه اگر من را دوست داري دعا كن شهيد شوم.»

حلب آخرين مقصد محمد بود و مكاني كه آرزويش محقق مي‌شد. در عمليات آزادسازي نبل و الزهرا شركت كرد و ٢٠١٦/٢/٥ در عملياتي ديگري در حلب به همراه ١٦ تن ديگر از دوستانش به شهادت رسيد.

چند ماهي است كه از رفتن پسر دومش مي‌گذرد، غم در چشم‌هاي مهربانش دو دو مي زند اما صبورانه خاطرات آن روزها را بازگو مي‌كند: «٢٥ روزي از محمد خبر نداشتيم. آخرين بار يك شب قبل از شهادتش، با پدرش صحبت كرد و گفت كه داريم براي عمليات مي رويم و به ما اطمينان خاطر داد كه همه چيز خوب است.»

در برابر مشيت الهي سر تعظيم فرود مي آورد اما دل نازك و لطيف مادرانه‌اش تاب تحمل بي سرو ساماني پيكر فرزند جوانش را نداشت و به حسين (ع) متوسل مي‌شود و او كه عصاره رحمت خداوند است هيچ نگاه تضرعي را بي پاسخ نمي‌گذارد: «جنازه اش مدت كوتاهي دست تروريست‌ها مانده بود. به امام حسين(ع) گفتم پسر من مثل تازه دامادها بود و از حضرت خواستم كه پيكرش را برگرداند و خيلي زود هم برگشت.»

از او در مورد چگونگي شهادت خبر پسر مي‌پرسيم: «قلبم به من گفت كه محمد شهيد شده است. يادم مي‌آيد خواهرش داشت مي خنديد كه گفتم ساكت باش! پرسيد چيزي شده؟ گفتم احساس مي كنم برادرت شهيد شده باشد. پسر بزرگترم خبر داشت و به همسرش گفته بود كه به ما خبر بدهند. عروسم هم به همراه دختر عمويش آمده بودند تا خبر شهادت محمد را به من بگويند. قبل از اينكه حرفي بزنند گفتم: لازم نيست چيزي بگويد. مي‌دانم محمد شهيد شده است.»

يادآوري روزي كه پيكر پسر را بازگرداند قلب مادر را به درد مي‌آورد و اشك‌هايش جاري مي‌شود: «تابوت را كه باز كردم، لباس نظامي به تن داشت و دكمه هايش باز بود. صورتش سالم بود. درست شبيه كسي كه خيلي آرام و راحت خوابيده است ولي اجازه ندادند بقيه بدنش را ببينم.»

 

خوابش را مي‌بيند و وقتي از خواب بيدار مي‌شود بوي خوش محمدش تا ساعت‌ها دلتنگش مي‌كند: «يك بار در ماه رمضان خوابش را ديدم. خواب ديدم روي قبرش نشسته‌ام. قبرش هم پر بود از گل و بوي خوبي مي آمد. يك آن محمد از قبر بيرون آمد. بغلش كردم و بوسيدمش. پسر ديگرم (علي) آمد و دست محمد را گرفت و گفت بيا برويم خانه كه بابا را هم ببيني. محمد گفت من اينجا كار زيادي دارم و نمي توانم بيايم، اما به بابا بگو من هميشه شما را مي بينم. اين را كه گفت من از خواب پريدم. دستانم طوري بود كه انگار هنوز تو بغلم است و همان بوي خوش مي آمد.»

اراده مصمم و ايمان راسخش در چشمهايش موج مي‌زند و مي‌گويد: «هيچ وقت مانع جبهه رفتن پسرهايم نشدم. حتي آخرين بار خودم ساكش را بستم. محمدم مي گفت مادر هيچوقت راضي نشو كه حضرت زينب(س) يك بار ديگه در اسيري ديده شود. الان هم پسر بزرگم و پسر سومم (علي) در جبهه هستند. پدرشان هم هيچ زماني مانع رفتن آنها نشد و حتي ترغيبشان هم مي كند.»

«وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاءٌعِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُون» را به دل و جان باور دارد: «دوست ندارم كسي شهادت محمد را به من تسليت بگويد. دوست دارم همه بگويند خوش به سعادتش كه شهيد شد.»

در سرزميني كه عقيله بني هاشم در آن آرميده است ذكر هميشگي شيعيانش لبيك يا زينب(س) و لبيك يا حسين(ع) است و به اين همجواري افتخار مي كنند: «هر وقت به حرم حضرت زينب(س) ميروم با شرمندگي به حضرت زهرا(س) مي گويم ببخشيد كه پسرم دير به ياري شما آمد. ما دير آمديم ولي به هر حال شما ما را طلبيديد و آمديم.»

نام دختر و عروسش «فاطمه» است، نامي كه شيعه به آن مي‌بالد ، محمد خواهر ٢٣ سالشه‌اش را بسيار دوست داشت و همين محبت باعث شد زماني كه براي آخرين بار خداحافظي مي‌كند به همسرش بگويد: «خواهر من امانت است و من دوست دارم شما مراقبش باشيد.» غيرت است كه شيعه را شيعه نگاه مي‌دارد.

«مدافعين حرم» نامي است كه اين بانوي 48 ساله سوري را منقلب مي كند، دفاع از حريم زينب كبري افتخاري است كه آنان قدرش را مي‌دانند: «خدا را شكر مي كنم بابت سعادتي كه به واسطه شهادت محمد نصيب من كرد و نام خانواده ما هم در زمره مدافعين حرم بانو سيده زينب قرار گرفت.»

مادر محمد همه رزمندگاني را كه براي دفاع از اهل بيت و مقدسات در سوريه مي جنگند مانند پسران خود دوست دارد و مي‌گويد: «مدافعان حرم چه ايراني و سوري و عراقي و لبناني مانند فرزندان ما هستند و براي سلامتي و پيروزي‌شان دعا مي كنيم.»
مادر شهيد «محمد الزير» تكفيري‌ها و تروريست‌ها را مانند ياران يزيد مي‌داند كه با حسين (ع) جنگيدند و مي‌گويد: «اگر سران عرب و جهان اسلام مانند سيدالقائد (ايت الله خامنه اي) و سيد حسن نصرالله بودند، جهان گلستان مي شد، ان شاء الله پيروزي برتكفيري‌ها و داعشي ها به دست همين جوانان ايراني و سوري وعراقي و لبناني و... بسيار نزديك خواهد بود.»

به هيچ عنوان پشيمان نيست كه پسرش را در راه دفاع از حريم اهل بيت فدا كرده است و خجالت زده مي گويد: «در برابر مصيبت‌هاي حضرت زينب (س) هيچ حرفي براي گفتن نداريم.»
گفتگوي كوتاه ما با مادر شهيد محمد الزير تمام مي‌شود و ما در جوار حريم حرم، زهراي كربلا و عقيله بني هاشم اين سخن سيد شهيدان اهل قلم را به ياد مي‌آوريم كه: «تنها عاشوراييان را بدان بلا نيازموده اند. صحراي بلا به وسعت همه تاريخ است و كار به «يا ليتنا كنا معك» ختم نمي شود و هنوز كه هنوز است نداي « هل من ناصر ينصرني» حسين در عالم به گوش مي‌رسد.






Share
* نام:
ایمیل:
* نظر:

پربازدیدترین ها
پربحث ترین ها
آخرین مطالب


صفحه اصلی | تماس با ما | آرشیو | جستجو | پیوندها | لیست نظرات | درباره ما | نظرسنجی | RSS | ایمیل | نسخه موبایل
طراحی و تولید: مؤسسه احرار اندیشه