2016 December 5 - دوشنبه 15 آذر 1395

آیت الله فیاضی فیلسوفی در طراز ملاصدرا/ علامه مصباح: آیت الله فیاضی علامه طباطبایی زمان هستند/ تعريف فلسفه، محور بحث و فايده ي آن
کد خبر: ٨٥١٧٥ تاریخ انتشار: ١٧ فروردين ١٣٩٥ - ١٠:٣١
گفتمان مصباح » مطلب ویژه
تدریس بدائه الحمکه توسط آیت الله فیاضی/1
آیت الله فیاضی فیلسوفی در طراز ملاصدرا/ علامه مصباح: آیت الله فیاضی علامه طباطبایی زمان هستند/ تعريف فلسفه، محور بحث و فايده ي آن

از آیت الله فیاضی می توان به عنوان فیلسوفی در طراز ملاصدرا نام برد. ملاصدرا فیلسوفی بود که مکتب اصالت الوجود را پایه گذاری کرد و علمای بزرگی همچون علامه طباطبایی، آیت الله جوادی آملی، آیت الله مصباح یزدی دنبال کنندگان این مکتب بودند. اما گویا فیلسوفی جدید به میدان آمده که در حال راه اندازی یک مکتب جدید فلسفی به نام اصالت الوجود و الماهیت است.

گروه فلسفه صابرنیوز: حضرت آیت الله فیاضی از علما و اساتید فرهیخته حوزه علمیه قم به حساب می آید و می توان کرسی فلسفه ایشان را یکی از قوی ترین کرسی ها این درس در شهر قم به حساب آورد.
 
آیت الله فیاضی دروس حوزه را نزد علمایی همچون حضرات آیات فاضل لنکرانی، نوری همدانی، جوادی آملی، مصباح یزدی و... خوانده اند.
 
این شخصیت بزرگوار را می توان به یکی از نوابغ فلسفه نامید که به گفته بسیاری از فضلای حوزه علمیه نتیجه تدریسهای فلسفه وی یک مکتب و مدل جدید فلسفی خواهد بود. مکتب و مشرب فلسفی که دارای براهین و استدلالهایی قوی و غنی ست و معدنی ست برای کسانی که جویای فلسفه ناب اسلامی هستند.
 
 
از آیت الله فیاضی می توان به عنوان فیلسوفی در طراز ملاصدرا نام برد. ملاصدرا فیلسوفی بود که مکتب اصالت الوجود را پایه گذاری کرد و علمای بزرگی همچون علامه طباطبایی، آیت الله جوادی آملی، آیت الله مصباح یزدی دنبال کنندگان این مکتب بودند. اما گویا فیلسوفی جدید به میدان آمده که در حال راه اندازی یک مکتب جدید فلسفی به نام اصالت الوجود و الماهیت است.
 
پیرامون بزرگی شخصیت علمی و اخلاقی ایشان همین بس که علامه مصباح یزدی در یکی از جلسات پیرامون ایشان فرمودند: آیت الله فیاضی علامه طباطبایی زمان هستند.
 
فلسفه به عنوان یک علم مادر به عنوان یکی از پایه های علوم انسانی می باشد، بحث تحول در علوم انسانی از جمله نیازهای بنیادین جمهوری اسلامی ست و برای ایجاد تحول در علوم انسانی ناگزیر باید از فلسفه اسلامی عبور کنیم، به همین دلیل صابرنیوز قصد دارد هر روز یک جلسه از دورس فلسفه آیت الله فیاضی که مربوط به تدریس کتاب بدائه الحکمه می شود را منتشر کند.
 
جلسه اول از تدریس کتاب بدائه الحکمه توسط حضرت آیت الله فیاضی:
 
 مقدمه ي ورود به مباحث فلسفي

علامه طباطبايي کتاب بدايه را براي تدريس در حوزه نگاشته است. اين کتاب حاوي نکات بسياري است و بايد به شکل موشکافانه مطالعه و مباحثه شود. علي الخصوص که موضوع آن که فلسفه است چيزي است که غالبا قبل از شروع اين کتاب با آن آشنايي ندارند.

در مقدمه ي کتاب بدايه که قبل از شروع اصل کتاب توسط مدرسه ي منتظريه نوشته شده آمده است:

مقدمة في تعريف هذا الفن وموضوعه وغايته الحمد لله ، وله الثناء بحقيقته ، والصلاة والسلام على رسوله محمد خير خليقته وآله الطاهرين من أهل بيته وعترته . الحكمة الإلهية علم يبحث فيه عن أحوال الموجود بما هو موجود ، وموضوعها - الذي يبحث فيه عن أعراضه الذاتية - هو الموجود بما هو موجود وغايتها معرفة الموجودات على وجه كلي وتمييزها مما ليس بموجود حقيقي.

مقدمه چيزي است که خارج از اصل علم است و براي آن ارائه مي شود که مبتدي، با بصيرت وارد علم شود. در اين مقدمه سه چيز که عبارت است از تعريف فلسفه، محور بحث آن و فايده ي و علت اينکه چرا بايد فلسفه را خواند ذکر شده است.

قبل از توضيح مقدمه ي فوق مي گوييم: براي فلسفه اصطلحات مختلفي ذکر شده است و بايد هنگام خواندن فلسفه به آنها توجه داشت.

اولين اصطلاح همان گونه که در تاريخ فلسفه آمده است اين است که به مجموعه ي علوم و معارف بشري و آنچه بشر مي داند فلسفه مي گفتند. البته حکمت و فلسفه با هم مترادف اند. فيلسوف و حکيم نيز کسي بود که از همه ي اين معارف اطلاع داشت.

آن معارف به دو دسته ي متمايز تقسيم مي شد که فلسفه ي نظري و عملي بود. (يا حکمت نظري و عملي)

حکمت نظري عبارت بود از مجموعه اي از معارف که دانستي، شناختني، نظري و فکري بود. يعني چيزهايي که بايد شناخت و مي توانست شناخته شود. موضوع آن هم عبارت از حقائق عالم بود.

حکمت نظري خود به سه بخش تقسيم مي شد:
  1. بحث در آن گاهي مربوط به احکام کلي هستي بود. يعني هستي با قطع نظر از حجم، عدد، خط و سطح بودن و با قطع نظر از جسم بودن. به اين شاخه فلسفه ي الهي مي گفتند فلسفه ي اولي مي گفتند. زيرا اين شاخه در مرحله ي اولي و برتر بود و تا اين بحث شکل نمي گرفت نوبت به ساير شاخه ها نمي رسد. در اين شاخه از فلسفه، احکام باري تعالي که هستي او از خودش است بحث مي شد. با اين حال همان گونه که گفتيم بحث در اين شاخه اختصاص به خداوند ندارد ولي چون خداوند در سلسله ي هستي جايگاه خاصي داشت به اين شاخه، فلسفه ي الهي گفته مي شد.
  2. بخش ديگري از حکمت نظري عبارت بود از رياضيات که به آن حکمت يا فلسفه ي رياضي مي گفتند. به اين شاخه از فلسفه، فلسفه ي وسطي مي گفتند زيرا از نظر اهميت در مرحله ي وسط بود زيرا بحث هايي در آن مطرح مي شد که در عالم ماده و عالم جسماني پيدا نمي شد. زيرا در آن از عدد، سطح، خط و حجم بحث مي شد. معروض آنها هرچند ماده است يعني عارض بر دو کتاب مي شود و مي گوييم دو کتاب وجود دارد ولي عدد في نفسه ماده نيست. مثلا عدد دو ماده نيست بلکه وصف براي دو جسم مادي مي باشد. با اين چون به ديد فلاسفه، ماده نازل ترين مرحله ي هستي است بنا بر اين اين بخش از فلسفه ي نظري را که هنوز به ماده نرسيده است را مرحله ي وسطي مي ناميدند. حاجي در منظومه مي فرمايد: عالم ماده در نظر دانشمندان مانند سنگ مثانه در وجود انسان است. يعني اگر کل هستي را به انساني تشبيه کنيم ارزش عالم ماده مانند همان سنگ مثانه است. به اين معنا که عالم هستي فوق آن چيزي است که ما با حواس خود درک مي کنيم.
  3. بخش ديگري از حکمت نظري مربوط به عالم مادي و طبيعي بود که به آن حکمت طبيعي مي گفتند. بنا بر اين موضوع حکمت طبيعي، اجسام خارجي بود. به اين بخش فلسفه ي اخري مي گفتند زيرا بحث در آن به نازل ترين مرحله ي عالم هستي اختصاص داشت.
در فلسفه ي عملي از شناختني ها بحث نمي شد بلکه موضوع آن عبارت از چيزها و کارهايي بود که بايد انجام مي شد. موضوع آن عمل بود و خود به سه بخش تقسيم مي شد:
  1. بخشي از آن به جنبه ي فردي انسان اختصاص داشت يعني انسان في حد نفسه در احکام فردي بايد چه کارهايي را انجام دهد و از چه کارهايي اجتناب کند. اين بخش به اخلاق مشهور بود.
  2. بخشي از آن مربوط به وظيفه ي انسان در خانواده بود. نام آن را تدبير منزل مي گذاشتند.
  3. بخشي از آن مربوط به آن بود که در حاکم و مردم در رابطه با حکومت چه وظيفه اي داشتند که نام آن را سياست مُدُن مي گذاشتند. که در آن از تدبير و اداره ي کشورها بحث مي کردند.
اگر کسي به تقسيمات فوق که مربوط به فلسفه ي عملي و نظري است توجه کند مي بيند که هيچ علمي از اين تقسيمات خارج نمي باشد به عنوان نمونه در مباحث طبيعيات، کليه ي مباحثي که مربوط به عالم طبيعت بود اعم از فيزيک، شيمي، نجوم، زمين شناسي، گياه شناسي و موارد بسيار ديگر وجود داشت و از اين جهت بود که تمامي معلومات بشر در اين نوع فلسفه گنجانده شده بود و کتب فلسفي قدماء حاوي تمامي معلومات بشر بوده است. بخشي از اين کتب به گونه اي است که همه ي آن در دسترس ما هست و بخشي از آن کتب نيز به تدريج به فراموشي سپرده شده است. به عنوان نمونه در منظومه و در شفا مباحث طبيعيات وجود دارد.

آنچه تا به حال گفتيم مربوط به اصطلاح اول بود که در مورد فلسفه وجود داشت.

اصطلاح دوم فلسفه اين است که علوم به تدريج از فلسفه خارج شد و موضوع مستقلي پيدا کردند. مثلا در سابق کليه ي علوم طبيعي تحت فلسفه ي طبيعي قرار داشت ولي الآن ماده ي بي جان موضوع براي علم فيزيک واقع شده است. اين به سبب آن بود که بر اثر رواج تجربه و وسعت مسائل، اين علوم به شکل مستقل مورد مطالعه قرار گرفتند. علم به اين گونه رشد مي يابد که ابتدا يک علم چند مسأله بيشتر ندارد ولي به تدريج به مسائل آن افزوده مي شود. تکامل يک علم فقط به اين معنا است و الا يک مسأله ي علمي کم و زياد نمي شود مثلا عمل ضرب امروزه به همان صورت انجام مي شود که در گذشته انجام مي شد اين گونه نيست که امروزه به جاي ضرب به سراغ تقسيم روند و به همان نتيجه برسند. تکامل علوم به معناي اضافه شدن مسائل آن علوم است و الا علم في نفسه حرکت ندارد و مانند درخت که ابتدا دانه است و بعد درخت مي شود نيست.

رياضيات هم در ابتدا محدود بود و مربوط به چهار عمل اصلي و مانند آن مي شد ولي خوارزمي مسأله ي جبر را مطرح کرد و به آن اضافه نمود. موضوع اين مبحث چون عدد بود به مسائل علم رياضي اضافه شد و به شکل جداگانه مطرح نشد.

به هر حال وقتي علوم تجربي به تدريج از فلسفه جدا شدند، در اين اصطلاح، فلسفه به بخشي از فلسفه ي نظري قبلي اطلاق شد. يعني فلسفه ي طبيعي و فلسفه ي رياضي حذف شد و فقط فلسفه ي اول که فلسفه ي الهي بود باقي ماند. امروزه نيز وقتي از لفظ فلسفه سخن به ميان مي آيد مراد همين اصطلاح است که در آن از فلسفه ي اولي بحث مي شود.

روش فلسفه ي فوق تعقّلي است (بر خلاف اصطلاح اول که در آن از روش هاي مختلف استفاده مي شود مثلا در فلسفه ي از تجربه استفاده مي شد و يا در تدبير منزل و اخلاق و سياست مدن از تدبر در شرع و وحي استفاده مي شد.) فقط فلسفه ي اولي بود که در آن از روش عقلي استفاده مي شد که در آن از معلوم به مجهول پي مي بردند و از معارف بديهي به معارف نظري منتقل مي شدند. علت آن هم اين است که در اين فلسفه از احکام کلي هستي به طور مطلق بحث مي شود و چنين فلسفه اي تحت تجربه در نمي آيد زيرا تجربه مربوط به چيزي است که با تجربه و مشاهده به دست آيد و حال آنکه هستي به معناي مطلق قابل تجربه نيست و جزء مسائل ما وراء طبيعت است. اين مسائل چنان دامنه دار است که دست تجربه به همه ي آن نمي رسد. بر همين اساس است که فلسفه را در مقابل علم استعمال مي کنند به اين معنا که علم به مجموعه علومي اطلاق مي شود که با روش تجربي قابل اثبات و نفي است ولي فلسفه با عقل قابل اثبات و نفي مي باشد.

البته ما به اين تقسيم راضي نيستيم ولي در غرب اين تقسيم رواج يافته است. به نظر ما علم به معناي تمام چيزهايي است که انسان آن را شناخته و فهميده است و بر اين اساس فلسفه خود علم است و حتي اساس علم به حساب مي آيد به گونه اي که اگر فلسفه را حذف کنيم هيچ علمي موضوع پيدا نمي کند.

بر همين اساس است که در فلسفه، مکاتب مختلف انحرافي جهان بيني نفي مي شود. مثلا مکتب فکري ايده آليسم مي گويد هيچ چيزي در جهان وجود ندارد. حال اگر کسي با فلسفه اين مکتب فلسفي را رد نکند ديگر موضوع براي علم فيزيک هم از بين مي رود زيرا در فيزيک از ماده ي بي جان بحث مي شود و ايده آليست منکر وجود ماده ي بي جان است. ابتدا بايد در فلسفه اين مکتب رد شود و مکتب رئاليسم ثابت شود تا موضوع براي ساير علوم محقق شود.

خلاصه اينکه اين اصطلاح امروز متداول است.

فلسفه به معاني ديگيري هم اطلاق مي شود از جمله فلسفه ي علم، فلسفه ي فيزيک، فلسفه ي حقوق و فلسفه ي روان شناسي. در اين اطلاق، فلسفه گاه به علم و گاه به يکي از شاخه هاي علم متصل مي شود. اين فلسفه به هيچ يک از دو اصطلاح فوق ارتباطي ندارد و معناي آن اين است که گاه مثلا در فيزيک، از ماده ي بي جان بحث مي شود ولي گاه مي بينيم که دانشمندي همان فيزيک را مورد موشکافي قرار داده است به گونه اي که خود علم فيزيک موضوع بحث او مي شود. در اين حال به آن بحث، فلسفه ي فيزيک گفته مي شود. فلسفه ي فيزيک علمي است که از خود فيزيک گزارش مي دهد مثلا مي گويد: موضوع فيزيک چيست؟ راه استدلال در آن چگونه است؟ بين مسائل آن چه رابطه اي وجود دارد؟ و آخر اينکه آيا قطع آور هست يا نه.

همچنين موضوع حقوق و فقه احکام مکلفين است. اگر خود اين علم تحت موشکافي قرار گيرد به آن فلسفه ي حقوق مي گويند.

اين فلسفه ي اصطلاحي است که اخيرا مطرح شده است.

فلسفه ي ديگري هم هست که در عرف استعمال مي شود و آن اينکه مي پرسند فلسفه ي روزه چيست به اين معنا که چرا روزه در شرع واجب شده است و خداوند به چه منظوري آن حکم را صادر کرده است.

اينک با قطع نظر از اين اصطلاحات به اصطلاح دوم مي پردازيم که موضوع بحث ما در اين کتاب است.

تعريف فلسفه ي عبارت از علمي است که از احوال هستي و وجود بحث مي کند. هستي به شکل مطلق موضوع اين بحث است نه هستي خاص که جسم است و نه جسم خاص مانند جسم بي جان بلکه فوق اين مباحث و از اصل هستي بحث مي کند مثلا اقسام مختلف اين هستي چيست، مراتب آن يکسان است يا متفاوت است و تمام آنهايي که موجود هستند در يک حد از وجود قرار دارند يا اينکه وجود بين موجودات بالسويه تقسيم نشده است.

بعضي تعبير کرده اند که فلسفه علمي است که از احوال موجود يعني چيزي که داراي وجود است بحث مي کند مثلا از کتاب بحث مي کند. واضح است که چنين چيزي فلسفه نيست زيرا فلسفه از کل عالم هستي بحث مي کند. کتاب، غير از هستي خصوصيات ديگري هم دارد مانند حجم داشتن، جلد داشتن و سفيد و غيره بودن. بنا بر اين در فلسفه ي قيدي اضافه شده است و آن اينکه فلسفه از احوال موجود بما هو موجود بحث مي کند قيد (بما هو موجود) يعني از حيث هستي و نه چيز ديگر يعني اگر جسم است و يا حجم دارد به جسم و حجم آن کاري ندارد. با اين قيد، در واقع ما از هستي بحث مي کنيم نه از موجود خاص.

بر اين اساس بهمنيار تصريح مي کند و مي گويد که بحث از وجود با بحث از موجود بما هو موجود به يک چيز بر مي گردد و مي گويد: هو علم يبحث عن احوال الموجود بما هو موجود اعني الوجود.

موضوع فلسفه: به هر حال وقتي فلسفه بحث از عالم هستي مي کند واضح است که موضوع آن نيز وجود يا موجود بما هو وجود است.
اما هدف فلسفه: هدف از آن فرق گذاشتن بين چيزي است که واقعا موجود است و چيزي که واقعا موجود نيست. زيرا وقتي در فلسفه خواص و مشخصه هاي وجود را دريافتيم مي توانيم بين چيزي که در خارج عينيت و تحقق دارند و بين چيزهايي که وهمي هستند و هيچ نوع واقعيت ندارد و هکذا چيزهايي که اعتباري هستند فرق گذاشت. اعتباريات چيزهايي هستند که واقعيت ندارند ولي عقلاء براي اينکه زندگيشان تسهيل شود آثار واقع را بر آنها بار مي کنند. اين امور، واقعي نيستند زيرا اگر بودند ديگر احتياج به اعتبار و قرارداد نداشت. مثلا ملکيت يک امر اعتباري است و در خارج عينيت ندارد. وقتي فيلسوف آن را بررسي مي کند مي بيند اين کتاب در زماني که در کتاب فروشي بود و الآن که من پول داده ام و آن را گرفته ام هيچ تفاوتي نکرده است و من هم هيچ فرقي نکردم. تنها چيزي که هست اين است که من مالک آن شده ام به اين معنا که ديگران حق تصرف در اين کتاب را ندارند. اين قانون که يک قانوني عقلايي است صرف قرارداد است و بس و الا اين کتاب در وجود هيچ وابستگي به من ندارد به اين گونه که اگر من باشم آن هم باشد و الا نه. اين ملکيت اعتباري از آنجا که به ملکيت حقيقي که مالک بودن خداوند بر عالم هستي است اعتبار شده است و مجازا به فرد نسبت داده مي شود. وقتي خداوند مالک هستي است به اين معنا است که هستي و بقاء موجود همه وابسته به اوست. مالکيت خداوند بر اساس قرارداد نيست بلکه واقعيت چنين است و ملکيت خداوند به معناي اين است که او علت پيدايش همه چيز است و معلول همان گونه که در پيدايشش به علت احتياج دارد در بقاء آن هم به علت احتياج دارد.

امور وهمي اموري است که حتي عقلاء هم آن را اعتبار نکرده اند. مثلا شانس از اين قبيل امور است به گونه اي که اگر کسي بحث علت و معلول را بررسي کند متوجه مي شود هيچ چيز بدون علت محقق نمي شود. اين علت ها گاه در دسترس هستند و گاه نيستند و هرگز چيزي تصادفا محقق نمي شود.

بنا بر اين در فلسفه بايد موجودات واقعي را از وهمي و اعتباري جدا کنيم.

بعد ممکن است اين سؤال مطرح شود که تفکيک فوق چه فايده اي دارد. مرحوم علامه در مقام جواب مي فرمايد:
اولا: انسان بالبداهه خودش را مي شناسد و مي داند که خودش وجود دارد.

ثانيا: اگر کسي مغرض و ديوانه نباشد في الجمله اين را قبول دارد که در خارج از خودش هم چيزي وجود دارد.

ثالثا: انسان همواره طالب واقعيات است يعني دنبال چيزهايي است که واقعا وجود دارد. حتي کودک هم که دنبال شير مي رود به دنبال خيال و تصور شير و شير موهوم نيست. بلکه خود شير را مي خواهد. هکذا اگر انسان از چيزي مي ترسد از واقعيت آن مي ترسد و اگر انسان از تصور چيزي مي ترسد به سبب آن است که تصور مي کند واقعيت دارد و الا اگر کسي قطع پيدا کند که آنچه در ذهن اوست خيال محض است ديگر نمي ترسد.

با اين حال انسان، گاه چيزهايي که واقعيت ندارد را داراي واقعيت مي پندارد و بالعکس گاه چيزهايي که واقعيت ندارد را داراي واقعيت مي پندارد.

براي رفع اين مشکل به علمي احتياج است همانند اينکه انسان در تکلم دچار خطا مي شود و به علم نحو احتياج دارد تا از آن مصون بماند و يا در علم منطق گفتيم که انسان در تفکر و استدلال دچار اشتباه مي شود به علمي احتياج دارد که او را از اين اشتباه دور کند.

با توجه به اين مقدمات به سراغ مقدمه ي کتاب بدايه مي رويم:

مقدمة في تعريف هذا الفن وموضوعه وغايته الحمد لله ، وله الثناء بحقيقته ، والصلاة والسلام على رسوله محمد خير خليقته وآله الطاهرين من أهل بيته وعترته.

الحكمة الإلهية علم يبحث فيه عن أحوال الموجود بما هو موجود

حکمت الهي يا همان فلسفه ي الهي در مقابل حکمت رياضي و طبيعي است و به طور کلي در مقابل حکمت عملي است. و علمي است که از احوال موجود بما هو موجود بحث مي کند يعني در آن به خصوصيت جسم و مجرد بودن و حجم و ساير خصوصيات آن کاري نداريم بلکه فقط به آن جهت از آن کار داريم که موجود است. يعني در آن از احوال هستي بحث مي کنيم.

وموضوعها - الذي يبحث فيه عن أعراضه الذاتية - هو الموجود بما هو موجود

موضوع آن موجود است و موضوع چيزي است که در آن علم از اعراض ذاتي و از محمولاتي که مربوط به ذات آن است بحث مي شود.

وغايتها معرفة الموجودات على وجه كلي وتمييزها مما ليس بموجود حقيقي.

هدف آن هم عبارت است از شناخت موجودات به طور کلي و تمييز آنها از چيزهايي است که موجود حقيقي نيست که همان اعتباريات و وهميات است.

توضيح ذلك : أن الانسان يجد من نفسه أن لنفسه حقيقة وواقعية ،

توضيح اينکه اولا انسان بدون استدلال و برهان و از ناحيه ي خودش اين امر را درک مي کند که در قبال خودش حقيقت و واقعيتي وجود دارد.

وأن هناك حقيقة وواقعية وراء نفسه ،

مقدمه ي دوم اينکه در عالم واقعيت غير از خودش واقعيت ديگري هم وجود دارد. انسان في الجمله به اين علم دارد هرچند ممکن است در بعضي مصاديق اشتباه کند ولي اصل آن را مي داند.

وأن له أن يصيبها

مقدمه ي سوم اين است که انسان طالب حقيقت و واقعيتي که در وراء او وجود دارد.

فلا يطلب شيئا من الأشياء ولا يقصده إلا من جهة أنه هو ذلك الشئ في الواقع ، ولا يهرب من شئ ولا يندفع عنه إلا لكونه هو ذلك الشئ في الحقيقة ، فالطفل الذي يطلب الضرع - مثلا - إنما يطلب ما هو بحسب الواقع لبن ، لا ما هو بحسب التوهم والحسبان كذلك ، والإنسان الذي يهرب من سبع ، إنما يهرب مما هو بحسب الحقيقة سبع ، لا بحسب التوهم والخرافة ،

نتيجه اينکه انسان دنبال چيزي نمي رود و چيزي را طلب نمي کند مگر به سبب اينکه آن شيء واقعيت دارد و در خارج موجود است والا به سراغ توهم نمي رود. مثلا انسان اگر دنبال پول مي رود به دنبال پول واقعي است نه توهم پول. هکذا از چيزي نمي ترسد و از چيزي متأثر نمي شود مگر اينکه از واقعيت آن شيء فرار مي کند.

بر اين اساس کودکي که دنبال شير مي رود به سراغ شير واقعي مي رود نه شير وهمي زيرا آن شير موجب سير شدن نمي شود. هکذا اگر انسان از چيزي مي ترسد از چيز واقعي مي ترسد.

لكنه ربما أخطأ في نظره ، فرأى ما ليس بحق حقا واقعا في الخارج ، كالبخت والغول ، أو اعتقد ما هو حق واقع في الخارج باطلا خرافيا ، كالنفس المجردة والعقل المجرد ،
با اين حال گاه انسان که دنبال واقع است گاه خطا مي کند و چيزي را که حق نيست و حقيقت و واقعيت ندارد حق مي پندارد. مانند شانس، بخت و غول. يا اينکه گاه معتقد مي شود چيزي که در خارج حقيقت دارد پوچ، خرافه و باطل است. مثلا بسياري از ماترياليست ها منکر روح مجرد و عقل مجرد هستند و حال آنکه اينها وجود مادي و عيني دارد. اين به سبب آن است که ماترياليست به سراغ تجربه رفته است و هرچيزي که با تجربه ثابت نشود را قبول ندارد. اين در حالي است که تجربه حتي در قلمرو تجربيات کافي نيست. مثلا وقتي کسي مي گويد آب در صد درجه به جوش مي ايد براي اثبات آن هم بايد به سراغ تعقليات برود.

عقل مجرد موجودي است که هم در مقام ذات و هم مقام عمل مجرد است. يعني هم ذاتا مجرد است و به ماده احتياج ندارد و هم در مقام عمل به ماده کاري ندارد.
اين همان چيزي است که در اصطلاح قرآن و روايات از آن به فرشته و ملک تعبير مي شود. مراد از عقل مجرد، عقل انساني نيست چرا که عقل انساني يکي از مراتب و ابعاد روح است.
نفس انساني چيزي است که در مقام عمل به ماده احتياج دارد هرچند ذاتا مجرد است. انسان اگر بخواهد بينديشد احتياج به مغز دارد و اگر بخواهد کاري انجام دهد به دست و پا و ساير اندام مادي احتياج دارد. ولي عقل مجرد نه در مقام ذات و نه در مقام عمل به ماده احتياج ندارد.
فمست الحاجة بادئ بدء إلى معرفة أحوال الموجود بما هو موجود ، الخاصة به ، ليميز بها ما هو موجود في الواقع مما ليس كذلك ، والعلم الباحث عنها هو الحكمة الإلهية . فالحكمة الإلهية هي العلم الباحث عن أحوال الموجود بما هو موجود ، ويسمى أيضا : " الفلسفة الأولى" و " العلم الأعلى " . وموضوعه : " الموجود بما هو موجود " . وغايته: تمييز الموجودات الحقيقية من غيرها ، ومعرفة العلل العالية للوجود

بر اين اساس قبل از هر چيز، نياز انسان به اين سمت مي کشاند که حالات هستي را بشناسد و موجود را از غير موجود تمييز دهد. و علمي که از اين مطالب (احوال موجود بما هو موجود) بحث مي کند همان حکمت الهيه است که نام ديگر آن فلسفه ي اولي است (در مقابل فلسفه ي وسطي و سفلي). موضوع آن هم موجود بما هو موجود است و غايت آن تمييز موجودات حقيقي از غير حقيقي است و اينکه بدانيم علت عاليه ي وجود چيست.

وبالأخص العلة الأولى التي إليها تنتهي سلسلة الموجودات ، وأسمائها الحسنى ، وصفاتها العليا ، وهو الله عز اسمه

هکذا در اين علم تسلسل موجودات را مي شناسيم يعني زنجيره وار بودن وجود آنها و اينکه همه از باب علت و معلول به وجود آمده اند. حال اگر کسي اين زنجيره را بررسي کند به علت اصلي و علت اولي منتهي مي شود.

همه ي هدف از بحث هاي فلسفي همين است که به علت اصلي منتهي شويم و اسماء حسني و صفات علياي آو را بدانيم که همان خداوند متعال است.
 




Share
* نام:
ایمیل:
* نظر:

پربازدیدترین ها
پربحث ترین ها
آخرین مطالب


صفحه اصلی | تماس با ما | آرشیو | جستجو | پیوندها | لیست نظرات | درباره ما | نظرسنجی | RSS | ایمیل | نسخه موبایل
طراحی و تولید: مؤسسه احرار اندیشه